[Tous les documents de la rubrique : Articles en Persan]
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
روحانیت در برخاست بابیان| بخش نخست 20.05.2008 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
احمدا تو خود خدائی و خدا را رهنما
دیوان شیخ احمد جام یادآور شدیم که در نیمۀ یکم سدۀ نوزده، بویژه به زمانۀ محمد شاه، دین رسمی کنار رفت. برابری حقوق اقلیتها با مسلمان اعلام شد. زرتشتیان و یهودیان از آزار در امان ماندند، چنانکه در ایران در راهیابی فرهنگی آورده ام. حکومت حتی به فرهنگ و تمدن گذشتۀ ایران هم گوشه چشمی نمود. [1] پس در این فضای آزادی و بردباری، عرفان و اندیشههای صوفیانه جان گرفتند. راه را بر احکام و معتقدات رایج بستند. از آن میان شیخیان و بابیه برخاستند. از انسانخدائی به نفی اسلام رسیدند. بویژه بابیان تا جائی پیش رفتند که نماز و روزه و قرآن و حجاب را ”حرام“ شمردند. در این راستا دست به سلاح هم بردند و جنگیدند. نخست از فرقۀ شیخی یاد می کنیم که در اول قرن نوزده، یعنی به زمانۀ فتحعلیشاه پا گرفت و در سالهای پسین الهامبخش فرقۀ بابی شد. برآمد شیخیانپیشتر آوردیم که در نیمۀ یکم سدۀ نوزده میلادی، گاه و بیگاه باورهای دینی رنگارنگ در سازگاری با شرایط ناسازگار اجتماعی جلوهگر می شدند و به رنگ آمال و آرزوهای تودههای تنگدست و ناآگاه در می آمدند. از این رهگذر به اندیشۀ ”ناجی“ و ”مهدی“ و بویژه به روح ”انتظار“ جان می دادند. مردم سادهاندیش رویاهای خود را داشتند که با اسلام سازگاری نداشت. گوبینو به تفصیل آورده است که در خراسان گروهی متأثر از ادیان هندی، چشم به راه خیرالله نامی نشستند. برخی بر این باور غنوده بودند که این خیرالدین، در پیری به دیگ بخار شد و وعده داد که به هنگام، در سیمای جوانی دلاور سر در خواهد آورد [2]. همزمان گروهی از مردم آذربایجان هم خبر ظهور مهدی را از گرجستان داشتند. جماعت زردشتی هم از این باورها برکنار نبودند. چنانکه در پیشواز ”سوشیان“ کاروان به افغانستان فرستادند. گرچه جملگی راه را گم کردند و تلف شدند. این هم دیده شد که گاه تنگی و سرخوردگی، برخی را به سوی آئین عیسی گرایاند. به زمانۀ فتحعلیشاه، در ۱٨۱۲میلادی، هانری مارتن انگلیسی تورات را به فارسی برگرداند. نشستهای جور وا جور میان مسلمان و عیسوی و یهودی بر سر تفسیر این کتاب بر پا شد. که در جای دیگر آورده ام. [3] تنها به این نکته بسنده می کنم که در آن حال و احوال، برخی بر آن بودند که بی گمان مهدی راستین باید فرنگی باشد و شاید هم در جلوه و ”شمایل مسیح“ در آید. [4] بهر رو در سبزوار خبر «ظهور مسیح در ایران شوقی برانگیخته بود». [5] برخی بر این باور بودند که در صحت این نکته همین بس که ”پیغمبر اکرم“ روز جمعه را که روز مصلوب شدن حضرت مسیح است، روز ”نماز جماعت“ قرار داده است. [6] از میان آن آراء ناهمخوان، نخست شیخیان از ولایت کرمان برخاستند به زمانۀ فتحعلیشاه. سپس بابیان برآمدند به زمانۀ محمد شاه. هر یک از این دو فرقه به سبک خویش انسانخدائی را پیش کشیدند. در فضای آزاد آن سالها، از فرصت بهره جستند و اندیشههای خود را به میان مردم بردند. نیک که بنگری می بینی که در ابتدا پیام آنان چندان به دور از گفتهای رستمالحکما و یا جعفربن اسحق که پیشتر یاد کردیم نبود. می دانیم که بنیانگزار مکتب شیخی و پیشکسوت باب، شیخ احمد احسائی بود که زمانۀ فتحعلیشاه را تجربه کرد و در ۱٨۲٦ میلادی درگذشت. نیکلا سرگذشت او را همراه با اندیشههای فرقۀ شخیی به تفصیل به دست داده و شیخ احمد احسائی را ”موسیقیدان“ هم خوانده است. [7] چکیدهای از اندیشههای این فرقه را به دست می دهیم. شیخیان در الواح [8] خود گویند: برخی مردمان بیهوده به واژههائی که در کتابهای مقدس مانند قرآن آمده، دل می بندند و آن گفتها را کلام خدا می دانند. و حال آنکه ”کلام“ واژهای بیش نیست و هرگز نتواند که ”جایگزین علم“ باشد. [9] گروه دیگری از ناچاری و ناامیدی چشم به راه ”ظهور“ نشسته اند. اگر انتظار امام زمان دارند، بیگمان، راه به جائی نخواهند برد. چرا که ”میان او و بشریت موجود فاصله ایست نامعلوم“. دیگر اینکه اگر بناست دگرگونیهای جهان موجود از ستمبارگی به دادپروری، به دست امام زمان باشد، پس تکلیف مردمِ ”بلا تکلیف“ تا روز ظهور که نمی دانند کِی خواهد بود، چیست؟ دست به دامن که خواهند شد؟ و حال آنکه می دانیم و می بینیم که آدمی در مسیر تاریخ، همواره در ”گمراهی و سرگردانی“ سر نکرده. بارها راه را از چاه بازشناخته و به یاری خرد خود به آگاهی و راز نیکبختی دست یافته. [10] اینهم که خلایق گویند: «فلان رهبر است و پیشواست»، آن کس تا روزی پیشواست که مردم ناآگاه از ”شناخت قدرت پیشوائی خود“ درمانند. [11] دیگر گفتند: دیده ایم و شنیده ایم که هرچندی بنا بر ”نیازهای هر زمان و هر مکان“ رهبرانی سر برافراشته اند و جماعت را به سوی بهروزی راهنما شده اند. اکنون باید دید آن سرزمین و آن قومی که به ”انتظار“ نشسته اند چشم به راه که دوخته اند؟ اگر سرزمینی به قحط و بلا دچار باشند، مهدی ناگزیر از ”رعایا“ خواهد بود و کار به دست برزگران راست خواهد شد. اگر ”تدابیر و افکار“ نادرست چیره شوند و مردمان راه از چاه نشناسند، بیگمان ناجی از میان اهل اندیشه و ”تدبیر“ برخواهد خاست. حال بر مردم است که به ”نور عقل“ حق را از ”باطل“ تمیز دهند، نیازهای خود را دریابند، خود را به سجایا و صفات مهدی بیارایند تا مهدی را در میان خود باز شناسند. ورنه «چه بسا که او برآید و مردمان از روی جهل کمر به قتل او» بربندند. پس مباد که مردمان در آرزوی ”ظهور حق“ سر کنند، و آنگاه که ”حق و حقیقت“ آشکار آیند، اهالی غفلت ورزند و درنیابند که ”حق و حقیقت“ همانا خود ”قوم“ است. به سخن دیگر «ناجی جز خود قوم نیست» و رتبۀ او ”رتبۀ رعیت“ است و نه حاکم. آری، ”نه در جیب او پولی و نه جنب او اثاثی“. لباس او ”لباس فقر“، احکام او ”احکام حق“. پس هموست که «خواهد که درهم شکند بتهای ظاهر و باطن را». اینکه گویند: فلان راهنما و ”واجب الاطاعت“ است، چگونه آن کس داعیه رهبری تواند داشت، آنگاه که ”شب و روز را به شیطنت و جدال“ علیه بندگان خدا سر می کند. او «تا روزی پیشواست که مردم از شناخت قدرت پیشوائی خود درمانند». [12] یعنی از ناچاری روی به پیامبران و پیشوایان آرند. جان کلام اینکه: مردمان باید به این نکات آگاه باشند. بدانند که پیامبری در کار نیست، زیرا آن انسانی که به حقوق خود آگاهی داشته باشد، همانا پیامبر و پیامآور خود است. با اینهمه مریدان این فرقه در کنار انسانخدائی، خدا را می شناختند. اما رسالت پیامبران را نمی پذیرفتند. بدینسان از بیراهه بر گفتهای پیامبر اسلام نیز نُه می کشیدند. در این روال که «ای محمد، تو نیستی که بخواهی هرآنکس را که خواهی راهبری کنی، بلکه همانا خداست که بندگانش را رهبری می کند» [13]! کریم خان کرمانی، جانشین شیخ احمد احسائی گامی فراتر رفت. ندا داد که: «چون هر دورهای را نیاز به پیامبر نیست، پس به ناگزیر باید که گهگاه رهبری دانشمند از میان مردمان برآید و به درمان دردها برخیزد». [14] شیخ احمد هم رسالهای آراست و برهان آورد که: «تصّور ستمدیده از عدل خدا با عدلی که ستمگر تصور می کند» یکسان نتواند بود. پس: «اینکه خلایق گویند آنچه خدا خواهد آن شود، این چنین خدائی پستترین خدایان خواهد بود و همان خدائی است که گمراهکنندۀ خلق است، از این رو که پارهای از وجود و حضور خود را به سکون می خواند». [15] چه بسا از آنچه آوردیم، تا اندازهای پیداست که آن آموزشها به رغم لحن گستاخانهای که داشتند، هنوز از چارچوب دیانت و مهدیگری فراتر نمی رفتند. هنوز با اندیشۀ مفید بودن پیامبران و یا نفی پیامبران سر می کردند. نقدشان به وجود آفریدگار نبود، بلکه به صفاتی بود که تودهها و اهل دین برای خدا آفریده بودند. این نکته را هم باید افزود که شیخیان بیگمان الهام از فرقۀ علیاللّهی گرفته بودند که از دیرباز در کرمان، کردستان و آذربایجان پایگاه داشتند. دکتر پولاک پزشک ناصرالدین شاه که سالها در ایران زیست، در خاطراتش نوشت: علیاللّهیهای ایران «به تجّسم خدا در ذات علی اعتقاد دارند … او را تجّسم بلا واسطۀ باری (خدا) می شمارند» و نیز او را «واسطهای از طریق حضرت ابراهیم، حضرت موسی، حضرت داوود و عیسی مسیح می پندارند». مریدان این فرقه «خود را مسلمان می دانند و امّا به قطعیت و اعتبار قرآن باور ندارند … به همین دلیل اروپائیان بهتر و سهلتر می توانند با آنان حشر و نشر داشته باشند. [16] این گرایش به مسیحیت را در الواح باب نیز باز خواهیم یافت. گرایشی که از دوران پادشاهان مغول از آن میان چنگیز خان و همسر هلاکو خان به اندیشههای صوفیان و درویشان راه یافت. اینهم به نقل می ارزد که میرزا جواد خان ناطق یکی از سخنگویان سهگانۀ ”انجمن تبریز“ در مشروطیت، [17] در خاطراتش که بیشتر در بارۀ روحانیون دور می زند، نوشته است: باب که هیچ، روحانیان هرگز فرقۀ شیخی را هم بر نتافتند. چرا که این فرقه در آذربایجان مرید فراوان داشت و دشمنی مسلمانان با مریدان شیخی تا جائی بود که همه ساله، حاجی محمدحسن، مجتهد سرشناس تبریز پای منبر ”چهار پنج روز از دهۀ رمضان را“ به طرد این فرقه می پرداخت و به ریشخند می گفت: «این فرقۀ شیخی چغاله بادام بابی است». [18] از مریدان نامدار فرقۀ شیخی باید از سید جمالالدین اسدآبادی نام برد. سید جمال در خراسان چندین رسالۀ شیخی را به خط خودش رونویسی کرده بود که هم اکنون در آرشیو حاج محمدحسن امینالضرب محفوظ است. [19] به سالهای ۱٨٨۲، به هنگام اقامت در هندوستان نیز مقالههائی در ”فواید فلسفه“ و نقد فلاسفۀ اسلامی. در چندین شمارۀ نشریۀ معلم شفیق [20] نگاشت، در آن متون سید جمال فلاسفۀ اسلام را ”خاک بر سر“ خواند. از جمله گفت : این علمای اسلام علم را به اسلامی و فرنگی تقسیم کرده اند. و حال آنکه علم به هیچ طایفه نسبت داده نمی شود. بلکه شناخت همه چیز به علم است و آنان بی بهره از علم. پس «خاک بر سر چنین حکمت و خاک بر سر چنین حکیم». در ترکیه به مناسبت گشایش دانشکدۀ الهیات در دارالفنون، سید جمال را به یک سخنرانی، به زبان فارسی، در آن دانشگاه فراخواندند. در این گفتار روی سخن سید جمال در قیاس نقش پیامبران بود با اندیشمندان، باعنوان ”صناعت فیلسوف و پیامبر“. جمالالدین گفت: پیامبران تنها یکبار بر می آیند و همان یکبار بس است. نقش پیامبر ”محلی“ است، نفش فیلسوف ”جهانی“ و در تحول. پس جهان همواره نیازمند پیامبران نیست، همواره نیازمند اهل علم و دانش است. [21] به دنبال این سخنان که بیگمان برخاسته از افکار شیخی بود، مفتی استانبول به تکفیر جمالالدین برآمد. به دستور دولت و فقها، روزنامههای دولتی از آن میان ”بصیرت“ [22] و ”الجوائب“ [23] بر سید جمال تاختند و او را ”ملحد“ خواندند. مفتی شهر دستور اخراجش را داد. همان روز مأمورین دولتی او را دست بسته به زنجیر، از ترکیه راندند. شرح آن گفتار و آن رویدادها را در جای دیگر آورده ام. [24] نیز در ۱٨٨۳ در پاریس و به دانشگاه سوربن، در پاسخ به گفتار ارنست رنان در بارۀ اسلام، گفت: «مذهب سد راه تفکر علمی است». [25] شگفتانگیز اینکه، سید جمالالدين بود که زير عنوان ”باب“، زندگی نامۀ او را در دائرة المعارف بستانی نوشت که در سوریه منتشر می شد. [26] نیز در ۱٨٩٦ و به دنبال سوءقصد به ناصرالدین شاه، سید جمال در گفتگو با روزنامههای فرنگی [27]، سرسختانه به پشتیبانی از میرزا رضا برآمد. خود او را به جرم شرکت در نقشۀ قتل شاه، در ۱٨٩٧ به دستور سلطان عبدالحمید مسموم کردند. فرقۀ شیخی بیشتر به علیاللّهیها نزدیک بود و برخلاف بابیان جنبۀ سیاسی و شورشی هم نداشت. حتی به زمانۀ سلطنت خاندان پهلوی، هنوز در تبریز به هنگام اذان عصر، موّذن در بیتی به زبان آذری [28] علی را بی پروا خدا می خواند. می کوشم برگردان فارسی آن نیایش را به دست دهم:
نمونۀ بارزتر انسانخدائی را در عبارت انالحق (”من خدایم“) می بینیم که از دیرباز در دیوارهای مسجد کرمان نقش بسته است. به این نکته هم اشاره کنیم که فرقۀ اسماعیلیه با این مفهوم نیک آشنا بودند. و یا در سدۀ ۱۳ میلادی، به حکومت مغولان، بویژه به زمانۀ هلاکو خان که دین عیسی رسمیت یافت، گروهی از علویان ایران با الگوبرداری از مسیح، انسانخدائی را باب کردند، چنانکه گهگاه در ادبیات آن دوران باز می یابیم. فهرست این فرقههای الحادی را در کتاب دبستان مذاهب [29] نوشتۀ آذرکیوان و در رسالۀ بستان السیاحه [30] می توان يافت. در همان متن ترانهای است از خیام که در چاپهای هند هنوز برجاست. [31] اما در چاپهای ایران دیده نشد:
برآمد بابیانگفتنی است که واژۀ باب در برخی از رسالههای صوفيان دوران قاجار، در مفهوم ”درويش“ آمده است [32] و در ميان بابيان در مفهوم ”در“. می دانيم که علیمحمد باب به زمانۀ محمد شاه سر برآورد و آزادانه به تبليغ مرام خود برآمد. به گفت گوبينو «محمد نه مسلمان بود، نه عيسوی، نه يهودی، بلکه مظهر خدا را در نزد اهل خرد می ديد.» [33] تا جائی که خود او و وزيرش به ملا حسين بشرويهای به مکالمه نشستند. [34] در باۀ ميرزا آقاسی هم گواهی می داد که اين وزير به راه آبادانی ايران کوشيد. «در اطراف تهران روستاهای بسياری برپا کرد». [35] ديگر اينکه شاه و وزيرش هرگز به ستيز با الحادی شيخيان و بابيان برنخاستند. تا جائی که شاه به نامهنگاری با باب هم برآمد و بعدها باب خود دو نسخه از کتاب بيان را به او تقديم کرد. می دانیم که علیمحمد شیرازی ملّقب به باب (۱٨٥٠-۱٨۲٠)، خود از شاگردان و مریدان فرقۀ شیخی بود. کاظم بیک که شرح حال او را به تفصیل نقل کرده گواهی می داد که باب جوانی بود ”خوش سیما“ و ”گوشهگیر“. ازهمین رو هوادارنش او را ”مجذوب“ می خواندند. [36] تفاوت او با شیخیان در این بود که سران آن فرقه از تبار شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی هنوز از عالم مهدیگری و عرفان به دور نبودند. با سیاست هم چندان سر و کار نداشتند. و حال آنکه باب گرچه از میان همین فرقه برخاست، اما رویکردش به مسائل اجتماعی بود و حکومت عرف. در این راستا بود که باب اسلام را سد راه پیشرفت اجتماعی و فرهنگی می دید. اما این بدان معنا نبود که مریدان بی شمارش پیرو آرمان او باشند؛ پیوستن تودههای مردم به باب در مفهوم نفی اسلام نبود، بلکه جلوهای بود از ناخرسندیهای اجتماعی به علل و به صوَر گوناگون. ورنه آن روستائی زنجان یا اصفهان که بهرهای از سواد نداشت، بیگمان بوئی از الواح باب هم نبرده بود. این ارزیابی خانم لمبتون به نقل می ارزد که نوشت: انگیزۀ گرویدن تودهها به علیمحمد باب از بهر ”ستمدیدگی و محرومیت“ بود و نه از روی اعتقاد. [37] این هم گفتنی است که در این دوره گهگاه برخی از روحانیان هم به دور از جادۀ اسلام گام بر می داشتند. چنانکه همزمان با برآمد بابیان، محمدعلی نامی که مجتهد زنجان هم بود، سر برآورد و سرخود فتوا داد که «شراب حرام نیست»! زیرا که این تحریم «نه در قرآن آمده است و نه در احادیث». علما بر او شوریدند. گرفتندش و به کلانتر شهر زنجان محمد خان سپردند. آزاد که شد به بابیان پیوست. [38] و یا در ۱٨٤٥ میلادی یعنی در سرآغاز جنبش بابیان، ملا علی آخوند که کاروان آموزشگر رژیمان فرانسوی در ایران را همراهی می کرد، به او گفته بود: «شما یونانیان بسی انسانتر از ما هستید. همه را برادر خود می خوانید. و حال آنکه این سگها (ملاها) شما را نجس می دانند. من با اینکه مسلمانم، به این عقیده نیستم». [39] این گفتهای ناهماهنگ خود گویای حال بود. گرچه نشان از آگاهی نمی داد، اما به گونهای بازتاب بیزاری مردم بود از وضع موجود. برگردیم به باب. بارها نوشته اند که کسب و کار خانوادۀ باب داد و ستد از راه شیراز و بوشهر بود. [40] او تحصیلات اولیه را در مکتب گذراند و ادامۀ تحصیل را در بغداد و داد و ستد را از بوشهر آغاز کرد. در همین بندر به ادامۀ تحصیل برآمد. می دانیم که این شهر پایگاه اروپائیان بویژه انگلیسها به شمار می رفت. تبریز به کنار، بوشهر یکی از شهرهای فرنگیمآب ایران به حساب می آمد، با جمعیتی مرکب از مسلمان و عیسوی، بویژه ارمنیان. چه بسا اقامت بوشهر نخستین تصویری بود که باب از فرنگ و فرنگی داشت. در ۲۳ سالگی راهی بغداد شد. چند سالی در کربلا در کنار ملا حسین بشرویه یکی از رهبران سرشناس این جنبش سرکرد. سفر بغداد، باب را با ”تنظیمات“ یا اصلاحات عرفی که سلطان محمود و به دنبالش سلطان عبدالمجید از ۱٨۳٩ تا ۱٨٤۲ آراستند، آشنا کرد. به مثل این دو حکمران گونهای جدائی دین از دولت را برپا کردند تا دل اقوام غیر مسلمان را که اکثریت جمعیت عثمانی را می ساختند، به دست آرند. این تنظیمات بر پایۀ پیشرفت و اصلاحات و برابری حقوق همه اقوام آن سرزمین استوارشد. [41] حتی به داد و ستد ایرانیان مقیم عثمانی نیز رونق بخشید. [42] گرچه از این تغییر و تبدیل ترکان کمتر از سایر اقوام بهره بردند. یکی از این رو که شمارشان در قیاس با سایرین اندک بود. دیگر اینکه بیشترشان در ”سپاه ینی چری“ [43] به کار گرفته شدند و نه در حکومت. بدیهی است که در شرایطی از این دست، دولت نوپای عثمانی به راه پیشبرد اصلاحات و جلوگیری از تجزیه، که اروپائیان در سر داشتند، به ناچار ارمنیان، یونانیان و یهودیان و اقلیتهای دیگر را برکشید که در اکثریت بودند. در برابر این سیاست تبعیض بود که ترکان روی به اسلام آوردند، بویژه که چندان بهرهای از دانش نداشتند، تجارت به کنار، روزنامههای دولتی را هم ارمنیان منتشر می کردند. پس در سالهای پسین گروه ”ترکان جوان“ حکوکت عرف را طرد کردند و برنامۀ سیاسی خود را بر پایۀ احکام اسلام آفریدند. [44] سفر بغداد و برپائی اصلاحات در عثمانی در باب مؤثر افتاد. بویژه که در همان سالها راهی عتبات شد که جزو خاک عثمانی در شمار بود. یک سالی در کربلا ماند و در ۱٨٤۱ به شیراز بازگشت. [45] در ۱٨٤۳ میلادی، نجیب پاشا حاکم بغداد دستور حمله به بازرگانان ایرانی و دیگر ایرانیان مقیم کربلا داد. بهانه اینکه که کربلا «جایگاه شیعیان و راهزنان ایرانی شده است». [46] پس نه به غارت مساجد شیعیان برآمد، بلکه به گفت فرنگیان ٩ هزار ایرانی را به کشتن داد. برخی شمار کشتگان را ٥٠٠٠ رقم زده اند. سرانجام محمد شاه میرزا تقی خان (امیر کبیر بعدی) را با عنوان وزیر مختار به منطقه فرستاد. در این میان سید کاظم رشتی درگذشت. کریم خان کرمانی مدعی شد که نجیب پاشا رشتی را مسموم کرد که البته نادرست بود. [47] نیکلا به طنز نوشت: «اینهم از تاریخنویسی ایرانیان»! پیتر آوری برآنست که «در گردهمآئی بغداد بود که بابیان به طور رسمی جدائی دین خود را از دین اسلام رسماً اعلام کرده، موضع خصمانهای علیه روحانیت گرفتند.» [48] در ۱٨٤٤ به دنبال مرگ رشتی باب همراه با ملا حسین بشرویه راه مکه را درپیش گرفت. [49] از چند و چون این اقامت آگاهی چندانی نداریم. گوبینو بر آنست که در این زمینه اسناد همخوان نیستند. به مثل، مورخان رسمی دربار بر آن بودند که باب هرگز به مکه نرفته بود. برخی دیگر آورده اند که باب در سفر مکه به خود لقب ”مهدی“ داد. هرآینه به حدس توان گفت که در آن سفر باب از اسلام دوری گزید. در متنی که آلفونس نیکلا از فارسی به فرانسه آورده، نگارندۀ این سطور هم از نو به فارسی برگردانده ام، در یادداشتهای سفر مکه آشکارا به طرد دین اسلام اشاره رفته است. در این روال: «در مکه به زیر درختان سبزکه برگهای زرد دارد، ایستاده ام و گواهی می دهم که: خدا نیست! خدا همانا انسان است.» [50] در ربط باب و انسانخدائی، ارزیابی برخی از پژوهشگران این است که اندیشههای او، به فرقههای درویشان و صوفیان مولویه نزدیک بود. چنانکه مولانا خود بارها انسان را به صفت خدائی آراست [51] و سرود:
و یا در سدۀ ۱٧ میلادی، شاهزاده دارشکوه فرزند شاه جهان، از سلسلۀ مغولان هند که از صوفیان فرقۀ قادریه بود [52]، سرود:
بابیان هم می سرودند:
در نامۀ بالا بلندی هم که فردی ناشناس خطاب به صبح ازل نوشت، یکجا تأکید رفته که باب به ”انسانخدائی“ ایمان راستین داشت. [54] گفته اند که این نظریه را بابیان از مسیحیت گرفتند. زیرا در آئین باب انسان مظهر خداست و خدا همانا انسان است. ارادۀ آدمی هم ارادۀ خداست. دیگر چه نیاز به مباشر و رسول که خود اعتراف به ”عجز“ خداست. ”ثنای خدا، وصف و تصور خدا“ سخنی است پوچ. زیرا خداوند بود پیش از آنکه آدمی باشد. پس این صفات را بر چه بنیادی ساخته و پرداخته اند؟ مگر نه اینکه ”کلام“ انسانی ”موّخر“ بر وجود خداست؟ پس هرآنچه آدمی، از خوب و بد، به خدا نسبت دهد ”صفتی است از صفات مخلوق او“. جان کلام اینکه: آنکه می گوید: «خدا عادل است» کفر گفته است. چرا که هر کس در میزان و توانائی ذهنی خود و بنا بر موقعیت خود عدل خدائی را تصویر و ترسیم می کند. به مثل، عدلی که حاکم می خواهد با عدلی که رعیت می خواهد، یکی نیست. چرا که «حاکم عدل را به راه نابودی رعیت و رعیت عدل را برای معارضه با حاکم» خواستار است. دیگر اینکه از نادانی باشد که خلایق گویند: «خداوند قادرِ متعال است، و هر آنچه او خواهد آن شود»، به راستی که «چنین خدائی پستترین خدایان» خواهد بود و «همان خدائی است که گمراهکنندۀ خلق است»! اگر که خداوند آفریدگار بندگان است، «پس در هر ذره و در همه حال حاضر است». جان کلام اینکه: «ای اصحاب ستمدیدۀ ایران به پا خیزید»! چشم به راه خدائی که نمی شناسید، ننشینید. [55] برخیزید و داد خود را از آن گروه که از دسترنج شما به قدرت رسیده بستانید. «برنصرت خود قیام کنید»! [56] در تبعیت از باب یکی از هوادارانش نوشت: «بایسته اینکه هر یک از ما نخست از منِ خویش و از عواطف خویش درگذرد. جهاد را علیه خود به کار گیرد … و در پیکار با خویشتن نگاه خود را از هرچه جنبۀ خدائی ندارد، بر گرداند». [57] باب در یکی از الواحش خطاب به علمای اسلام، نوشت: ”ارشاد“ مردمان را نتوان با ”معجزات“ ساز کرد. هم از این رو که «معجزه یعنی جادوگری و نشان ضعف انسانی». وانگهی «شما نه خدائید، نه پیامبر، نه امام»! جان کلام اینکه رستگاری مردمان به دست خودشان است و بس. کاظم بیگ می گوید: هر بار که باب از ستمبارگی حکومت بر”لایههای جامعه“ سخن می راند، مریدان گرد می آمدند. شنیدهها را به جان می خریدند و ”بی دریغ“ از او پشتیبانی می کردند. زنان با فرهنگ هم مدیونش بودند. زیرا که باب ستمهای رفته بر زنان را از یاد نبرد. به منع چادر برآمد که تازگی داشت. خطاب به زنان گفت: باید که ”حجاب“ از میان شما برخیزد، حتی اگر «به نازکی برگ درخت باشد». تا به اینجا رسید که شوی را این حق نباشد که چندزنی اختیار کند و یا «یک جانبه از همسرش جدا شود». نیز افزود: در جامعه «زنان باید از آزادی بهرهور باشند». این اندرز را هم داد که: «دخترانتان را دوست بدارید زیرا خداوند آنان را بیشتر از پسرانش دوست دارد». [58] دکتر پولاک هم گواه بود که باب ”زنان را آزاد“ خواست. [59] در بخش دیگر خواهیم دید که در زمینۀ کشف حجاب، قرةالعین سنگ تمام گذاشت. به گفت دکتر پولاک، باب در زمینداری و مالکیت، اموال و املاک را ملک عام خواست. در این راستا ”اصلاحات در زمینههای اجتماعی و اقتصادی“ را برکشید و سرسختانه خواهان تغییر ”قوانین مالیاتی“ شد. [60] در ربط با اهل دین، نه تنها فرمانبرداری از روحانیان را حرام خواند، بلکه ”ملایان را بزرگترین دشمنان“ برشمرد. [61] سرانجام به تحریم حج و عبادت و ”قرائت قرآن“ برآمد و اعلام داشت: از این پس ”نماز و روزه“ حرام است، ”مالیات“ حرام است. ”هر دستور و هر حکم و هر فریضه دینی باطل است“ [62] نیز ”آئین حج مسلمانان و زیارت کعبه منسوخ“ است. حتی ”تخریب تمام بقاع مقدس مسلمانان حتی خانۀ کعبه“ یک وظیفه است. [63] به گفتِ کاظم بیک، افکار باب به مسیحیت نزدیکتر بود تا به اسلام. [64] سیاحان فرنگی هم همین نظر را داشتند. مثالی می آوریم: در دین مسیح آمده است: «در طبیعت هیچ چیز ناپاک نیست»، باب این عبارت را گرفت و دگرگون کرد. از این دست که «در آفرینش همه چیز پاک» است. از این راه با پدیدۀ ”نجس و غیر نجس“ که در یهودیت و اسلام مرسوم است، درافتاد. [65] برخی از فرنگیانی هم که در آن سالها از ایران دیدن کردند، بر آن بودند که باب از دین عیسی نکاتی چند به عاریت گرفته بود. از رویکرد باب به دانش و اهل دانش هم بارها یاد کرده اند. از زبان خود او بشنویم که گفته بود: «شما تا از دانش و علوم بهره نگیرید، بیگمان گمراهانید و اسیرجهل». [66] نکتهای که جهانگردان و نویسندگان فرنگی هم از یاد نبرده اند. چنانکه باز گوبینو گواهی داد: باب مریدانش را از میان «افراد با فرهنگ بر می گزید». [67] خودش هم به دنبال اهل علم می رفت. [68] کاظم بیک هم می گفت هنگامی که مردمان از او می پرسیدند: غرض از دانش چیست؟ پاسخش این بود که: «دانش انسجام اخلاقی در معبد خرَد است» و نه در ”تفاوت میان قرآن و تورات“، که هر دو باید از میدان برخیزند! در زمینههای دیگر هم اعلام داشت: مستی منع است. تریاک نیز به همچنین. اما «ساخت مِیهای مستیآور مجاز است» [69] برخی دیگر از احکام باب غریب می نمود. ازآن میان ”منع گاوسواری و منع بارکشی روی گاو“. گفته اند که چه بسا باب این مقررات را از هند گرفته باشد و یا از برخی فرقههای صوفی خراسان که «گاو را گرامی می دارند». [70] این هم گفتنی است که باب گوشه چشمی هم به ایرانیت نمود. نوروز را ”عید مذهبی ایرانیان“ خواند و اعیاد اسلامی را مطرود دانست. حتی فرنگیان از زبان او آورده اند که: «عید رسمی بابیان جشن نوروز است». [71] دیگر اینکه به روزهای آدینه نمازگزاردن بر خورشید، آن «پیکر شریف و تابناک و آن جرم لطیف» را از واجبات برشمرد [72]. در زمینۀ دانشطلبی بابیان، باز دکتر پولاک نوشت: «در شیراز، مازندران، اردستان و زنجان پیروانی برخاستند که بسیاری از آنان از شمار سادات یعنی باسوادهای مملکت بودند». در میانشان یکی دو آخوند خردهپا هم یافت می شد. از محمد شاه و وزیرش هم نشاید از یاد برد که باب را در قلعۀ شیخ چهریق ماکو پنهان کردند. او نیز دو نسخه از کتاب بیان را به محمد شاه تقدیم کرد و در نامههایش او را ”اهل حقیقت“ خواند. [73] به گواهی سعادت نوری، باب حتی «الواحی برای حاجی ميرزا آقاسی و محمد شاه نوشت». [74] در سنجش شخصیت باب، حتی فریدون آدمیت به رغم دلبستگی فراوانش به امیر کبیر، که بابیان را به کشتن داد، او را ”مردی نیک نفس“ خواند و افزود: «در خوی و منش او ستیزگی نبود … اما از دستگاه شریعت انتقاد می نمود … ملایان که مقام خود را در خطر دیدند، سر دشمنی برداشتند». [75] در آغاز کار باب، روحانیت چندان توجهی به این فرقه نداشتند. از ۱٨٤٤ بود که احساس خطر کردند و اقداماتی چند در پیش گرفتند. بویژه ”تبلیغ عقایدش را در بین عامه“ ممنوع اعلام داشتند. [76] در ماه اکتبر ۱٨٤٤ بود که باب، همراه با گروهی از پیروانش، به دستور میرزا حسین خان نظامالدوله فرماندار شیراز دستگیر شد. روحانیان و قوای دولتی بسیج شدند. شورائی آراسته شد. باب را محکوم کردند. دست و پایش را بستند و ”به انبار“ یعنی زندان انداختند. شش ماهی در آن انبار سرکرد. براون می گوید در ۱٨٤٦ که بیماری طاعون به شیراز زد، باب توانست از زندان بگریزد و به اصفهان برود. [77] به گفت کاظم بیک، باب از دروازۀ اصفهان نامهای برای حاکم ارمنی این شهر منوچهر خان معتمدالدوله فرستاد و امان خواست. نوشت: «در پی تعقیب و آزار من هستند، از شما یاری می جویم. در حاشیۀ شهر ایستاده چشم به راه پاسخی از سوی شما هستم». [78] معتمدالدوله که خود از مریدان بود، به پشتیبانی از درخواست باب در آمد. آورده اند که این حاکم اصفهان را ملا حسین بشرویه نزدیکترین یارِ باب به بابیگری گروانده بود. بهر رو این حاکم همینکه نامه را دریافت کرد، گروهی سوار فرستاد و باب را نزد خود خواند. در عمارت سرداری پناه داد. باب تا اواخر سال ۱٨٤٧، یعنی تا مرگ معتمدالدوله در کنار او زیست. گفتیم که این معتمدالدوله عیسوی بود. باب خود به این نکته اشاره داد و نوشت: «من روی به کسی آوردم که در میان عیسویان بار آمده است». در سپاسگزاری از همو افزود: « با من به احترام رفتار کرد. و مرا در جایگاه امنی پناه داد … پناهگاهی که هیچکس نمی شناخت». سالها بعد در اشاره به ”خطبۀ قهریه“ و در همین رابطه، آلفونس نیکلا به اختصار از این نامه یاد کرد. [79] جابری انصاری، نگارندۀ تاریخ اصفهان و ری هم گواهی می داد که معتمدالدوله «کس فرستاد او را از حبس شیراز به در آورده پنهانش داشت». به گفتِ همو همین پشتیبانی خود «موجبات توّهمات بعضی مردم نادان شده، بیشتر به او گرویدند». [80] حضور باب در اصفهان خشم روحانیت را بر انگیخت. نخست علمای شهر برخاستند. با حکومت همدست شدند. نشستی برپا کردند و اعدام باب را خواستار شدند. هرآینه آنچه در این سطور از زبان کاظم بیک آوردم با گفتهای مورخان رسمی دولت از تبار لسانالملک سپهر که به نقل هم نمی ارزد همخوان نیست. [81] به دنبال مرگ معتمدالدوله، نیروهای دولتی پناهگاه باب و دو تن از یارانش از جمله میرزا کاظم را یافتند. آقا میرزا باقر برادر آقا محمدتقی نجفی، با همدستی ظلالسلطان او را دستگیر کردند. این بابی بی چون و چرا به پیشواز مرگ رفت. ”سینه سپر کرد“ و کشته شد. دومین مرید سید آقاجان را به تنۀ درخت بستند و «از بامداد تا شام شلاق زدند». [82] آنگاه نوبت به باب رسید. گرفتند و ”تحت الحفظ“ به تهران فرستادند. چندی به حکم ملایان در روستای خانلیق زندانی شد. به راه نجات باب، محمد شاه و میرزا آقاسی، او را از زندانش به ماکو فرستادند و در قلعۀ چهریق نگه داشتند که پناهگاه امنی بود. محمد شاه خود در نامهای به باب، نوشت: «شما به ماکو رفته چندی در آنجا استراحت کنید و به دعاگوئی دولت قاهره مشغول شوید … مقرر داشتیم که در هر حال توفیر و احترام نمایند». [83] لسانالملک سپهر در اين زمينه حاجی ميرزا آقاسی را شماتت کرد و نوشت: «از ابتدا اين خطا از حاجی ميرزا آقاسی بود که حکم کرد باب را به آذربايجان گسيل و در آنجا زندانی کنند. همين امر سبب شد که عدهای جاه طلب ظهور باب را دستاويز قرار دهند … هرگاه سيد باب به طهران آمده بود … آتش فتنه بدينسان زبانه نمی کشيد» [84] باب تا مرگ محمد شاه شش ماه در آن قلعۀ چهریق بماند. از آزادی نسبی هم برخوردار بود. زیرا به گفتِ کاظم بیک در اینجا هم در برابر جمعیت هنگفتی که برای شنیدن سخنان او آمده بودند، به اشاعۀ مرام خود ادامه داد. [85] مورّخان رسمی دوران ناصری از تبار مهدیقلی خان هدایت و لسانالدوله سپهر و محمدحسن خان اعتمادالسلطنه برآمدِ باب را زیر سر محمد شاه و حاجی میرزا آقاسی دانستند. از آن میان اعتمادالسلطنه نوشت: «ظهور میرزا علیمحمد باب و فتنۀ آن جماعت در عهد حاجی میرزا آقاسی واقع شد. اگر او را تدبیری بجا بود، نمی گذاشت کار دنباله پیدا کند … در تبریز مجلس مباحث و مناظره (با علما) برپا کنند و با آنها مذاکرات علمیه نمایند … جواب اینها از ابتدا همان شمشیر و کشتن است نه مجلس ساختن و پیرایه بستن». [86] به گواهی گوبینو موقعیت دولت سخت خطرآفرین بود و «ایران پر شده از بابیان». [87] به صوابدید حمزه میرزا حاکم تبریز برآن شدند که باب را از چهریق به تبریز بخوانند و در جهت نفی افکارش مجلس ”مباحثه“ بیارایند. بدینسان محکوم را با دوتن از مریدانش زنجیر شده به تبریز آوردند. به کاظم خان سپردند که نمی دانیم کیست. بنا شد نشست و ”مباحثه“ در حضور علما، دولتمردان و و ولیعهد ناصرالدین میرزا بر پا گردد. [88] ملا محمد پیشوای فرقۀ شیخی را هم فراخواندند. اما مجتهدانی که به اسلام وفادار بودند «دعوت دولت را نپذیرفتند» [89] اما دولتمردان مصّر بودند که هر طور شده فتوای قتل باب و یارانش را از شیخ احمد مجتهد تبریز بگیرند. سرانجام، در۱۲٦۳ ق/ ۱٨٤٧ میلادی میرزا احمد نشست مشهور بیاراست، با حضور برخی از روحانیان و دولتمردان. [90] به ناصرالدین میرزا ولیعهد (شاه بعدی) خبر دادند که «باب از ارومیه آمده است و باید او را به مباحثه خواند». ولیعهد پذیرفت. پس مجتهد تبریز نیز اعلام داشت: «از بررسی نوشتههای این مُلحد ثابت شده است که بی دینی او اظهرُمن الشمس است». نفرت میرزا احمد شیخالاسلام تبریز از این فرقه چنان بود که حاضر نشد با ”آن ملحد“ روبرو شود. [91] پس خود در آن انجمن شرکت نکرد. به ناچار نشست را با ملایان دیگر آراستند. [92] داستان اين نشست را که در اين مختصر نمی گنجد، گوبينو به تفصيل آورده است و از تک تک حاضرين و غايبين ياد کرده است. [93] گفت و شنود آن انجمن را ناصرالدین میرزا ولیعهد به پدرش محمد شاه گزارش کرد، با این نتیجهگیری که: آموزشهای باب «تماماً خلاف اسلام است». [94] در این نشست نظامالعلما به پرسش از زندانی برآمد. چون باب از مرامش برنگشت، حاجی میرزا علیاصغر شیخالاسلام شهر را فراخواندند و در حضورش باب را به شلاق بستند. باز راه به جائی نبردند. در این چوبزنی ناصرالدین میرزا ولیعهدهم شرکت جست. [95] سرانجام شیخالاسلام تبریز حکم قتل باب را اعلام داشت، در این روال:
شاید بتوان گفت که نشست ملایان با دولتمردان و ولیعهد، خود نمایانگر سرآغاز همدستی حکام بود با روحانیان. اگر پیشترها تنها یک آخوند فتوا می داد، اکنون ملایان احکام را در همراهی با عمّال حکومت صادر می کردند. از این پس این همدستی می رفت که به اتحاد این دو نیرو بدل شود. حتی بخشی از قدرت و مسئوليتها از دولتمردان بگيرد، چنانکه در بخشهای پسین خواهیم دید. اعدام بابدر تبریز باب را از نو به زنجیر بستند و روانۀ زندان کردند [96]. با مرگ محمد شاه در٤ سپتامبر ۱٨٤٨ ورق برگشت. تا او زنده بود، باب آزاری از سوی حکومت ندید. حتی از در دوستی با شاه و وزیرش درآمد. اکنون همگان گناه را از محمد شاه و وزیش می دیدند. اعتمادالسلطنه تاریخنگار رسمی دربار، به سختی بر محمد شاه و وزیرش می تاخت، هم از این روی که ”ظهور میرزا علیمحمد باب و فتنۀ آن جماعت“ در عهد حاجی میرزا آقاسی وزیر محمد شاه واقع شد. «اگر او را تدبیری بجا بود، نمی گذاشت کار دنباله پیدا کند … و در تبریز مجلس مباحث و مناظره (با علما) کنند و با آنها مذاکرات علمیه نمایند … جواب اینها از ابتدا همان شمشیر و کشتن است نه مجلس ساختن و پیرایه بستن». [97] ناصرالدین شاه در اکتبر ۱٨٤٨ بر تخت نشست. میرزا تقی خان امیر کبیر به صدارت رسید. عزتالدوله خواهر تنی شاه را به زنی گرفت و از این راه با دربار درآمیخت. در اکتبر ۱٨٤٨ بود که امیر دستور ”تعقیب و بازداشت“ بابیان را داد. روزگار براین فرقه تنگ آمد. به راه درس عبرت و ترساندن مردم، از فرصت بهره جست و سه تن از سران بابی (میرزا رضا، حاجی محمدعلی و حاجی محسن) را به جوخۀ اعدام سپرد و دستور بریدن رگهاشان را داد. [98] بدیهی است که بابیان کینۀ آن صدراعظم را به دل گرفتند، چرا که از این دولتمرد چنین چشمداشتی نداشتند. پژوهشگران تاریخ قاجار نیک می دانند که منش و کُنش ناصرالدین شاه کوچکترین همانندی با پدرش نداشت. چنانکه میرزا حسین خان سپهسالار به برادر شاه گفته بود: «نمی دانی این شاه چقدر حرامزاده است … این پسر محمد شاه نیست». [99] دکتر پولاک گواهی می داد که شاه عظمت ”مقام سلطنت را نداشت“. در طی مذاکرات جّدی «شکلک در می آورد … قهقهه سر می داد … به فارسی بد و شکسته بسته سخن می گفت». در خزانه دیناری وجود نداشت و مالیاتها وصول نمی شد. ”ولایات در طغیان علنی“ بودند و بابیان ”به تکاپو“. [100] همو گواهی می داد که: «شاه به هیچ کس علاقۀ خاص توأم با خیرخواهی ندارد»، حتی به فرزندانش. گزارش نمایندۀ سیاسی فرانسه نیز در همین روال بود که: «شاه ایران به فرزندان و بستگان خودش هم دلبستگی ندارد». [101] در ”خصوصیات برجستۀ ناصرالدین شاه“ باز گفته می شد: ”خست و مالدوستی، به خصوص جواهر“طمع شاه را بر می انگیخت. دیگر اینکه ”به هر عذر و بهانهای“ می چسبید تا «ثروت رعایای خود را صاحب شود». [102] پولدوستی شاه در فرنگستان هم پیچیده بود. حتی به گوش ویکتور هوگو نویسندۀ فرانسوی هم رسیده بود. چنانکه هوگو در یکی از گفتگوهایش با یک خبرنگار ”در چند جا“، از این خصلت پولپرستی شاه ایران با شگفتی و انزجار یاد کرده است. [103] حتی امینالدوله سینکی که از نزدیکان شاه هم بود، در رسالۀ مجدیه به نقل از روزنامههای هند، ناصرالدین شاه را ”ضحاک“ می خواند. [104] میرزا تقی خان امیرکبیر، یا از روی ناچاری و یا از روی میل، با ملایان همداستان شد و ”فتوای کشتن باب را“ پذیرفت. خانم لمبتون بر آن بود که امیر از این رو اعدام باب را پذیرفت که مبادا «مریدانی چند از میان روحانیان به او بپیوندند». [105] برخی دیگر نیز بر او خرده گرفتند. حتی پزشک شاه دکتر پولاک این اقدام را ناشایست خواند. از دیدگاه او، امیر نمی شایست که باب را ”محکوم به مرگ“ کند، بهتر این بود که او را به زندان افکند و «تعالیمش را بی اعتبار سازد» تا مردمان از او ”شهید جاوید“ نسازند. [106] بدیهی است که بابیان کینۀ او را به دل گرفتند. میرزا تقی خان حتی چنین صلاح دید که در جهت برقراری آرامش و کاستن از نفوذ این فرقه، باب را ”در ملاء عام“ به جوخۀ اعدام بسپارد. محکوم را گرفتند و چندی در محلۀ خیابان تبریز زندانی کردند. مریدان همه روزه در آن محل گرد هم می آمدند. با زندانی همدردی می کردند. حتی برخی یارستند که با او دیدار کنند. [107] در ۱٩ اوت ۱٨٤٩ گروه زیادی از شهروندان و روستائیان راهی خیابان شمسالدوله شدند که جایگاه سربازخانه ”فوج بهادران نصاری“ یعنی رژیمان عیسوی بود. ایوان خانههای رو به کوچه پر شدند از تماشاگرانی که «همگی چشم به راه رویداد مهمی در این سربازخانه بودند». یعنی در انتظار صحنۀ اعدامی که ”معمولی نبود“ و در تبریز می گذشت. اما این محکوم «نه یک دزد بود، نه جانی، و نه راهزن کوه و کمر» بلکه انسانی بود که «خود را خدا می نامید». [108] در ٨ ژوئیه ۱٨٥٠ آقامحمد جانی سرکردۀ فوج بهادران که نیکلا عکسش را منتشرکرده، مسئول اعدام باب شد. [109] محکومان را پشت به مردم به چوب بستند تا نتوانند سرکردۀ اعدام را شناسائی کنند. دیگر اینکه این سرکرده را از میان ”فوج بهادران نصاری“ برگزیدند. گرچه عیسویان را چندان تمایلی به این کار نبود. سبب گزینش این فوج این بود که به مسلمانان اعتماد چندانی نداشتند. با گزارش هوآر می آغازیم: حکم اعدام داده شد. واحد فوج بهادران مسیحی، به صف ایستاده در برابر چوبۀ دار، آتش گشود. همهمۀ شدید از میان جماعت برخاست. اما تماشاگران به چشم دیدند که باب آزادانه به سویشان روان است بی آنکه تیری خورده باشد. یعنی بخت یاری کرد و تیر به خطا رفت و طناب از هم گسست. محکوم آزاد شد. به راستی که معجزهآسا بود. خدا می داند که در این زمینه اگر وفاداری و خونسردی فوج مسیحی نبود، چه پیش می آمد … از نو باب را گرفتند و به چوبۀ دار بستند و شلیک کردند. [110] ادوارد براون هم نوشت: [باب را] چند ساعت با خفت و خواری در شهر گرداندند، تا آنکه کمی قبل از غروب آفتاب به محل اعدام در نزدیکی ارگ بردند. در آنجا جمعیت زیادی موافق و مخالف جمع شده بودند … خیلی از آنها حداقل باب را قبول داشتند … باب تنها نبود. دوتن از مریدانش هم محکوم به اعدام شده بودند. [111] از میان مریدان، یکی توبه کرد و از بابیگری برگشت و آزاد شد. در سنجش با گزارشهای این و آن، شاید دقیقترین شرح از این رویداد دکتر پولاک پزشک شاه باشد که از نزدیک گواه صحنۀ اعدام بود. نوشت: به هنگام اجرای حکم که در تبریز رخ داد، محکوم را وادار به ایستادن در کنار دیواری کردند و معدودی از سربازان اجرای حکم را به عهده گرفتند اما چون سربازان محتملا رغبتی به انجام این مأموریت نداشتند، تفنگهای خود را بدون نشانهگیری شلیک کردند. باب از دودی که از تفنگها پیدا شده بود، استفاده کرد و از مجرای آبی گریخت. اما در شوربختی وی و بخت خوش مملکت، او را را در آن سوی قنات دستگیر کردند. اگر او به دست نیفتاده بود، مردم حتماً می گفتند که به معراج رفته است و این معجزه خود کافی می بود که قسمت اعظم مردم را به پیروی از او وا دارد. زیرا مردم به وضع موجود رغبتی نداشتند و به چیز تازهای متمایل بودند. [112] برآورد لسانالملک سپهر، وقایعنویس رسمی دوران ناصری نیز اندازهای به گواهی دکتر پولاک نزدیک بود. از این دست که: به هنگام اعدام طناب پاره شد. سربازان دولتی چون عیسوی بودند، از «قتل او کراهتی داشتند». [113] این را می دانیم که به زمانۀ محمد شاه ریاست قشون را یک ارمنی (تاتوس) عهدهدار بود. در ربط با مجریان اعدام، تنها کاظم بیک از یک سرباز عیسوی یاد می کند. چه بسا همان تاتوس بوده باشد. از خورموجی وقايعنگار دوران ناصری هم ياد کنيم که در قتل ميرزا علیمحمد باب، ”عليه و العذاب به فتوای علمای شريعت مآب» گواهی داد: روز دوشنبه بيست و هفتم شعبان که روز پايان عمر آن مردود بود، او را با محمدعلی تبريزی مغلوبا از کوچه و برزن که مشاهدۀ مرد و زن بود عبور داده به ميدان تبريز آوردند. چند دسته از دلاوران فوج بهادران (عيسوی) حاضرباش نموده، هدف گلولهاش ساختند. جسد پليدش در خارج شهر انداخته، طعمۀ وحوش آمد. [114] کاظم بیک هم نوشت: در ۲٩ ژوئیه ۱٨٤٩ باب را همراه با یکی از مریدانش، آقا محمدعلی، به محل اعدام آوردند. هر دو را با طناب، پشت به مردم، به چوب بستند. حکم اعدام را خواندند. در همه این احوال ”باب خاموشی گزید“. یکی از عیسویان فوج بهادران را برای خالی کردن تیر بر گزیدند. هم از این رو که اگر شورشی به پا شود، سربازان مسلمان لطمه نبینند. [115] همو افزود که باب در برابر مرگ ایستادگی نشان داد و «خاموشی گزید». انبوه مردم که به دیدارش شتافته بودند «گواه چهرۀ رنگ پریده و زیبای او بودند که نشان از رنج و آرامش ناگفتنی داشت». در میان جماعت که شاهد اعدام هم بودند، تنها سخن «از بیدادگری ملایان و استبداد حکومت» می رفت. [116] سرقونسول فرانسه در طرابوزان هم که گزارش سفارت فرانسه را در دست داشت، شرحی فرستاد که بیگمان از تبریز دریافت کرده بود. در این روال: باب را همراه با پنج تن از یارانش در برابر جمعیتی هنگفت، تیرباران کردند. او مرگ را در خاموشی و دلاورانه به جان خرید. این رفتار باب چنان اثری در اذهان تودهها گذاشت که معجزات گوناگون به او بستند. حتی برخی به صراحت می گفتند که اثری از گلولهها بر تن او دیده نشد. [117] از میان یاران باب که اعدام شدند، یکی هم سلیمان خان نامی بود که با بیتی از غزلهای حافظ روی به سوی میدان آورد. به پیشواز مرگ شتافت و خواند:
به گفت ادوارد براوان «اجساد باب و محمدعلی و یکی دیگر از مریدان را که یکی از اعضای فرقه بود، پس از آنکه در میان بازار و کوچهها شهر گردانیدند، در خندق شهر انداختند تا خوراک سگها و شغالها شوند». سرانجام یکی از مریدان باب به یاری چند تن دیگر، با اعمال زور و یا به ضرب رشوه اجساد بابیان را از خندق بیرون کشیدند. «در کفن سفید ابریشمی پیچیده در تابوت گذاشتند و به تهران فرستادند». [119] آنچه گوبينو در اين زمينه آورده، بسی دور از گفت ديگران است. به تلخی نوشت: جسد باب را «چندين روز در کوچههای شهر گرداندند و سپس از بالای ديوار به بيرونها پرت کردند تا طعمۀ جانوران شوند» [120] همو می افزايد: سالها بعد بابيان به براون گفته بودند گه «جسد باب و مريدش را خريدند، هر دو را در يک تابوت جای دادند و به تهران فرستادند و به راه همدان، در رباط کريم به خاک سپردند» [121] شگفتا که مورّخان وطنی، چندان پاپیچ اعدامها و شکنجهها نشدند. مهدیقلی خان هدایت، تاریخنویس دربار، به همین کلمه بسنده کرد که: «میرزا علیمحمد باب که به اهمال حاجی میرزا آقاسی قوّت گرفته بود، در تبریز به قتل رسید». [122] از قرةالعین هم یادی نکرد. [123] در میان مریدان باب، نخست باید از زرینتاج طاهره قرةالعین نام برد. که دو سال بعد و به دنبال سوء قصد به شاه، اعدام شد، چنانکه در بخش دیگر خواهد آمد. آورده اند که قرةالعین ”عنصر مؤثر جنبش بابی“ به شمار می رفت [124] گوبينو هم برآن بود که قرةالعين «شگفت انگيزترين و جالبترين چهرۀ اين آئين به شمار می رفت». نيز از دانشمندترين هموندان اين فرقه در شمار بود و «روحيه و شخصيت برجسته داشت». زبان عربی را هم به حد کمال می دانست. او بود که در دشت بدشت [125] «عليه حجاب و چندزنی به پا خاست». مسلمانان برآشفتند و بسياری ديگر به پشتيبانی برآمدند. [126] حتی لرد کرزن که چندان دلخوشی از ايرانيان نداشت، به طاهره که رسيد، نوشت: «داستان اين زن غمانگيزترين رويداد تاريخ معاصر در شمار است». [127] از ”رشادت و دلاوری“ او هم ياد کرد. دکترپولاک پزشک شاه هم که او را از نزديک می شناخت و شاهد اعدامش بود، گواهی می داد که اين زن که به ”نحلۀ“ بابيان پيوست، خود از ”دانشمندترين زنان سراسر مملکت“ محسوب می شد. [128] هوآر، پژوهشگر جنبش باب طاهره را ”برجستهترين شخصيت“ فرقه بابی و زنی ”آراسته به دانش و خودساخته“ می شناساند. [129] اما در ستايش او، ادوارد براون بود که سنگ تمام گذاشت و نوشت: «پيدايش زنی مانند قرةالعين در هر سرزمين و به هر عصر پديده ايست کمياب» و البته «معجزهآسا در کشوری مانند ايران … برای دين بابی همين بس که قهرمانی مانند قرةالعين آفريد». [130] حتی کسروی که هرگز دل خوش از بابی و بهائی نداشت، به قرةالعين که رسيد، نوشت: «اين زن درسخوانده يکی از دانايان به شمار می رفت.» [131] لسانالملک سپهر چندان پاپيچ دانش قرةالعين نشد. به همين بسنده کرد که مريدان طاهره جملگی عشاق او بودند! حتی گوبينو عليه اين داوری برخاست. [132] گفته اند که لقب قرةالعین (نور چشم) را سید کاظم رشتی به طاهره داد که نام اصلش فاطمه بود. شگفتانگیز اینکه این زن در دامن یک خانوادۀ روحانی رشد کرد. در خانۀ یکی از آخوندهای قزوین (ملا محمد صالح) بار آمد. همسرش ملا محمد در ردۀ اهل دین بود. خواهرش مرضیه هم در بطن اسلام پرورش یافت. اما طاهره با هیچیک از اعضای خانواده نساخت. دل به دریا زد و بیباکانه از اسلام و از خانواده بُرید. گوئی در این زمینه با فردریک انگلس که نمی شناخت همآواز بود که نوشت: «خانواده نخستین هستۀ سرکوب است». نقش او را در مبارزه به راه برابری زن و مرد، ”کشف حجاب“ و شورش بر نظم موجود، از یاد نتوان برد. زيرا در تاريخ ايران اسلامی، اين نخستين بار بود که سخن از رفع حجاب می رفت. چه بسا تفاوت طاهره با استادش در این بود که آن رهبر هنوز در عالم عرفان و مهدیگری سیر می کرد و به گفتِ شاهدان وقت، تنهارو بود و گوشهگیر. و حال آنکه قرةالعین به قول فرنگیها پای روی زمین داشت و روی به سیاست. به سال ۱٨٤٤ م/ ۱۲٥٩ قمری بود که طاهره راهی کربلا شد. در خانۀ میرزا کاظم رشتی منزل کرد، اما به گفتِ عباس امانت، باب را ندیده [133] به تبلیغ آئین وی پرداخت. گروهی از مجتهدان بر او شوریدند. حتی شیخیان و برخی از بابیان سخنان تند او را بر نتافتند و در افتادند. اما باب او را رها نکرد. به پشتیبانی برخاست در لوحی نوشت: «چه بگویم در حق نفسی که خداوند او را طاهره نامیده». [134] به گفت معینالدین محرابی در سفر کربلا قرةالعین با بستگانش همراه بود. نمی دانیم. نيز افزود: کهدر آن ولایت به ”تدریس“ اشتغال داشت. [135] و حال آنکه بیشتر شاهدان وقت، حتی مُفتی بغداد گواهی داده اند که در کربلا قرةالعین در کار تبلیغ آئین پیشوایش بود. به هر رو، گروهی چند به او پیوستند. اما بسیاری از مجتهدان کربلا بر او شوریدند. سرانجام در جلوگیری از ناآرامی، حاکم شهر طاهره را دستگیر و ”توقیف“ کرد. سپس احمد سالوسی مفتی بغداد او را به خاطر تبعیت از باب و تبلیغ الحاد، به زندان افکند. آورده اند که این مفتی زندانبان، شیفتۀ زندانیاش شد. چنانکه به اعتراف آمد و نوشت: «من در این زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده ام»! [136] از سرگذشت خانوادگی او در می گذریم. زندگی نامۀ او را معينالدين محرابی به تفصيل آورده است. ما به اين بسنده می کنيم که طاهره پس از آزاد شدن از زندان روانۀ ایران شد. از راه کرمانشاه با مریدانی چند راه قزوین را در پیش گرفت. در قزوین از آرمان باب سخن راند. از شوهرش جدا شد و ”جنجالی برپا کرد“. شمار مریدانش رو به افزایش نهاد. مجتهد قزوین که خود یکی از بستگان قرةالعین هم بود، کوشید ”به هر وسیله شده طاهره را از سخنان کفرآمیز رویگردان کند“. تهدید هم کرد. اما به جائی نرسید. سرانجام هنگامیکه همین مجتهد روانۀ مسجد بود، در راه سه تن از بابیان او را کشتند. نوشته اند که قتل آن آخوند بلوائی به پا کرد. [137] قرةالعین از روی ناچاری، قزوین را ترک گفت. چندی در تهران بماند و سپس راهی خراسان شد. گفتار جنجالانگیزش را در دشت بدشت نزدیک شاهرود ایراد کرد. [138] آنگاه بی پروا در برابر هزاران مرید بایستاد و اعلام داشت: از این پس «حجاب حرام است» و خود پرده از سر برافکند. نوشته اند که از آن پس همواره ”سربرهنه“ رفت و آمد کرد. [139] مردمان می گفتند چگونه دختری از اهل قزوین، یارست با آن خانوادۀ متدین و به رغم ”آن همه آخوندهای متنفذ“ که شمارشان هم کم نبود، چنین رویهای در پیش گیرد. مسلمانان به کنار، حتی گروهی از بابیان به پرخاش آمدند و دشنامش دادند. اما این زن در برابر دشمنان، همکیشان و افراد خانوادهاش ایستادگی نشان داد و از سخن و رای خود برنگشت. وصف آن روز که طاهره حجاب از سر برگرفت، زیر قلم لسانالملک سپهر، گزارشگر افسانهپرداز دربار ناصری، بس شنیدنی است. نخست نوشت: از برکت ”زیبائی“ و دانش بود که قرةالعین یارست ”اعتماد“ مریدانش را به خود جلب کند. آنگاه به شرح ماجرا پرداخت. از این دست: قرةالعین بر منبر صعود کرد. برقع (حجاب) از رخ برکشید … آن چهرۀ تابنده را که مِهر درخشان بود به مردمان بنمود … حقا که روی چون قمر و زلفی چون مُشک ازفر نمایان شد. [آنگاه] حجاب زنان را موجب عقاب شمرد. [پس مریدان] شمع او را پروانه گشتند … لبهای او را که بر یاقوت رمّانی افسوس می کرد، بوسه می زدند و پستانهای او راکه بر نارِ بُستان دریغ می خورد، چهره می سودند. [140] در این زمینه یحیی دولتآبادی برآن بود که طی قرنهای دراز کسی پیرامون ”رفع حجاب“ نمی رفت. هنگامی هم که قرةالعین حجاب از سر برگرفت ”طعن و لعن مسلمانان“ را برانگیخت تا جائی که از آن پس هرکس خواست ”در این باب“ سخن گوید، ”فاسدالعقیده“ خوانده شد. [141] اما سخن طاهره تنها در کشف حجاب نبود. چه بسا بتوان گفت که در نقد نظم موجود از باب گامی فراتر نهاد. در آن گردهمآئی قرةالعین مالکیت و ثروتاندوزی را تحریم کرد. و حال آنکه در این زمینه سخنان باب به تند و تیزی گفتهای طاهره نبود. از آن میان گفت: ای مردم، «رستاخیز دیگری نخواهد بود مگر آن رستاخیزی که شما در راه احقاق حق برپا دارید»! ”بهشت و جهنم“ شما همین دنیاست. این عالم آفریده شده تا شما مردمان ”به تساوی از ثروت و نعمت جهان“ بهره گیرید. پس ما می گوئیم: «مالکیت فساد اجتماعی است»! همچنین ”ذخیرۀ ثروت“ به دست گروهی محدود به هنگامی که ”اکثریت ازآن محروم است“، بالاترین فساد است. پس ای رعایا، امروز بر شماست که بکوشید از ثروتهای این جهان «سهم برابر برید تا فقر از میان شما برخیزد». اگر این کُرۀ زمین از آن خداست و آفریدۀ خداست پس «از آنِ یکایک شماست» و برشماست که برآئید و سهم خود را بستانید [142] و الی آخر. در این روال، گفتهای طاهره گاه به اندیشههای شیخیان نزدیک بود و گاه به اندیشههای باب و در زمینههای اجتماعی، تندتر از هر دو. در همان سالها بود که قرةالعین به شورشیان قلعۀ شیخ طبرسی پیوست و سخن راند (نزدیک بارفروش) [143]. آورده اند که شمار مریدان از ٤٠٠ تن می گذشت. از تهران، خانلر میرزا حاکم خراسان را فرا خواندند و دستگیری طاهره را خواستار شدند. از آنجا که مردم این ولایت بیشتر کشاورز و بازرگان بودند و بسی دور از گرایشات سیاسی، چندان دل به تبعیت از بابیان نسپردند. طاهره را پناه ندادند. مأموران دولتی به آسانی او را شناختند. سرانجام دستگیرش کردند و به تهران فرستادند. [144] در ربط با شورش قلعۀ شیخ طبرسی، سید محمدعلی جمالزاده که وابسته به فرقۀ ازلی بود، در نامههایش به نگارنده، باب را مهمترین ”شخصیت“ تاریخ معاصر می خواند. در ربط با اجتماع قلعۀ شیخ طبرسی هم در یکی از نامههایش نوشته بود: «داستان قلعۀ شیخ طبرسی برای نشان دادن نیروی عقیده بسیار گرانقدر است. من دو سه سند مفصل در این باب دارم ولی کو فرصت؟» [145] به دنبال اعدامها فرنگیان هم از ناامنی سخن می گفتند. آجودان فرانسوی که سپاه ایران را آموزش می داد، وضع ایران را ”وخیم“ می خواند و ”ددمنشی“ دولت را می نکوهید. [146] از طرابوزان گزارش می رسید: «همه روزه شمار مریدان این طایفه آنچنان رو به افزایش گذاشته که ابعاد نگرانکنندهای پیدا کرده است». [147] بدیهی است که این جماعت جملگی بابی نبودند، ناخرسندانی بودند که به بابیان پیوستند. در میان جمع حتی برخی از سادات و ملایان خردهپا هم یافت می شدند. پس از کشته شدن باب مریدانش از نو سربرآوردند. گزارش رفت که « تنها در شهر سلماس ۲٠٠ یا ۳٠٠ تن به بابیان پیوستند. تا جائیکه امروز خواهی نخواهی باب به به عنوان یک شهید بزرگ شناخته شده است». [148] به همان سال ۱٨٥٠، در تهران و کرمان و یزد خبر روآمدن فرقۀ بابی در برون از مرزها پیچید. از ارزروم گزارش فرستادند که «حکومت ایران در رویاروئی با فرقه ایست که در گسترش خطرناکی جلوهگر شده است. رهبر این فرقه که باب نام دارد خود را نمایندۀ خدا می داند». تاکنون «گروهی از یاران او را کشته اند». اما این کشتار «برعکس به نیروهای شورشیان جان تازه بخشید». پس در جهت درس عبرت چند تنی را هم «در تهران سر بریدند». [149] باز در همان گزارش آمده است که به سال ۱٨٥٠ در زنجان شورش بزرگتری برپا شد. بابیان به پا خاستند. مریدان به زندانهای دولتی یورش بردند تا زندانیانی راکه به جرم بدهی مالیات در بند بودند، آزاد کنند. کاخ حاکم شهر را نیز محاصره کردند. آنگاه مردمان سلاح برگرفتند و بر علیه نیروهای دولتی جنگیدند و حتی سربازان دولت را ”شکست دادند“. بدینسان از پرداخت مالیات سرباز زدند. سرانجام پس از دو ماه کارزار، قشون دولتی با همراهی ملایان، بابیان را از پای درآوردند. در گزارش دیگری که فریه قونسول فرانسه در تبریز به وزیر خارجۀ کشور خود فرستاد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||